على اكبر دهخدا
643
امثال و حكم ( فارسى )
بسازى دگر جوى هر روز كين * كمين نه نهان و همى بين كمين سپاه تو را دل ده اندر نبرد * همى گرد هر جاى باد ارو برد كسى گر به پيكار نام آورد * سر جنگجوئى بدام آورد مر او را به نيكى و خلعت رسان * كه تا زور گيرند يكسر كسان بجنگ آنكه سست آيد از آزمون * ورا نام بفكن ز ديوان برون ز دشمن چو بينى سوارى دلير * ميان دو صف بر يلان توچير سواران جنگى بر او برگمار * ستوه آورش هر سوى از كارزار ز بدخواه در آشتى ساختن * بترس از شبيخون و از تاختن نگه كن كمينش بگاه ستيز * هم از باز گشتنش گاه گريز از او تا نپردازى اندر شكست * سپه را مده سوى تاراج دست چو بينى كه دشمن همى رخت و ساز * همى اندكاندك فرستدش باز ( ؟ ) گر از درد باشند بيمار و سست * گر از خستگيها به تن نادرست اگر كم بود كس كه جنگى بود * اگر از علف راه تنگى بود گر از رزمگه كاهل آيند پيش * بود حملههاشان نه بر جاى خويش بدين وقتها راى آويختن * فزون كن كه خواهند بگريختن چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهار دادن ز پيكار به چنانشان مگردان ز بيچارگى * كه جان را بكوشد يكبارگى ز بن بر گريزندگان ره مگير * مريز از كسى خون كه باشد گريز چو نتوان گرفتن گريبان جنگ * سوى دامن آشتى باز چنگ بهر كار در زور كردن مشور * كه چاره بسى جاى بهتر ز زور چو تابت نباشد بجنگ و ستيز * از آن به نباشد كه گيرى گريز بجنگ از چه رفتن ز به روزيست * گريز بهنگام پيروزيست چو گويند كز جنگ بركاشت پشت * از آن به كه گويند دشمنش كشت بدم گريزندگان شب مپوى * چو دشمن شد آواره بيشش مجوى وگر كار كوشش بباشد دراز * نگردد همى دشمن از جنگ باز ممان كز علف هيچ يابند بهر * نهان آبخورشان بيا گن بزهر فكن تخم بد در چراگاهشان * خسك ريز و چه ساز در راهشان . اسدى . چو خواهى صد قبا در شادكامى * بدر يك پيرهن در نيكنامى . نظامى . رجوع به : يكجامه بدر بنيك نامى . . . و رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود . چو خواهى كسى را همى كردمه * بزرگيش جز پايه پايه مده